برای مژده بهارم

آرزویت که میکنم ،
لحظه ی آمدنت انگار
دوباره پرستو ها نیامده کوچ میکنند
و من چنین نامنتظر
تو را و بهار را
از نو آرزو میکنم .
آرزو میکنم
آرزویت میکنم
آمدنت را
بودنت را
حضورت را
دیدن قدمهایت که به سویم می آیند ،
دیدن لبخندی که بروی لبانت نقش بسته را
آرزو میکنم
تو چشم هایت را ببند
من برایت آرزو میکنم .
دست به سینه برایت آرزو میکنم
خیالت تخت ،
برایت بهترینهایت را آرزو میکنم
تو چشمانت را ببند
من رسیدن به آرزوهایت را ، آرزو می کنم
رسیدن به بهترین آرزوهایت را ،
حتی اگر من جزئی از آرزوهایت نباشم
" خیالت تخت "
من" دوستت دارم "
برای کسی که دوستش دارم بهترینهایش را آرزو میکنم
بهترینم ،
در کنار بهترینهایت
بهترین باش
به زیباییت ادامه بده
میان خیالهای شبانهام
دیدار تو یعنی شور ، یعنی شعف ، یعنی زندگی
یعنی ارزش خوابهایم را دیگر با حضور تو در خواب نسنجم.
یعنی چشم که برهم نهادم در تاریکی مطلق دنبالت نگردم
دیدار تو یعنی پایان تمام خوابهایم
پایان تمام خوابهایم
پایان تمام سردرگمی ها
پایان تمام دو راهی ها و دو دلی ها
دیدار تو یعنی :
نفسی دوباره ، روحی دوباره ، زندگی ای دوباره
فردا . . .
و فردا 5 خرداد 1394 انتظاری شیرین دیگری به پایان میرسد
فردا تو را خواهم دید خواهم توانست درباره نامت بیندیشم که چه بخوانمت
مژده بهاری من



برای مژده بهارم
